داستان لیسانس و پروژه بتن 5 شرکت بزرگ مشاور

بالاخره آقا حمید ما هم لیسانس گرفت

سلام به همه رفقا

خیلی وقت بود به وبلاگ سر نزدم ولی یه موضوعی پیش اومده بد نیست بدونید.

بعضی ها (شاید ا.خ !!) تازگیا مشکوک می زنن!

به آقا زنگ میزنم میگم خونه ای؟ میگه نه.

میگم سرکاری؟ میگه نه.

میگم پس کجایی؟ میگه یه جایی ام (اونم با خنده و خوشحالی). بعد میگه کار دارم باهات تماس میگیرم.

اگه احمدرضا میگفت باهات تماس میگیرم آدم شک نمیکرد که تو جلسه مهمی ولی شما چرا؟!!!

اونوقت آقا میاد جلو ما جانماز آب میکشه و قهوه داغ رو و ... مسخره میکنه!

این کارا درست نیست. بازم بگم .... ؟؟؟!!!

هدف خلقت

چیزایی که از جلسه هفته گذشته حاجی عراقی درباره هدف خلقت فهمیدم:

1.      اگه هدف به معنایی چرایی خلقته که به من و شما ربط نداره چون اصولا چرایی فعل خدا به ما ربطی نداره که بخواهیم نظر بدیم. پس حالا که هستیم باید زندگی کنیم اونم از نوع خوبش. حالا نوع خوبش چیه باید بریم دنبالش.(؟)

2.      و اگه هدف به معنای مقصد و نتیجه است که باید بگیم از اون جایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد داریم باید خودمون رو برای زندگی جاودانه مهیا کنیم. این هم مثل مورد قبلی باید بررسی بشه که چه جوری.(؟)

3.      منظور از "الا لیعبدون" در قرآن فقط عبادت کردن به معنای نماز و روزه و حمد و ستایش خدا نیست بلکه به معنای پیدا کردن روش های زندگیه. بازهم به اینجا میرسیم که روش صحیح زندگی چیه.(؟)

پ.ن1: دوستانی که تو جلسه بودن اگه اشتباه متوجه شدم بگن تا تصحیح کنم و دوستانی هم که نبودن نظر بدن تا به یه جمع بندی برسیم.

پ.ن2: به قول علی سیفی حاجی همیشه چند تا از سوالاتو جواب میده و تو جواباش هزار تا سوال دیگه مطرح میکنه تا بری سراغش.

 

کر کن اگه یه روز دوستت بهت بگه امل چه حسی بهت دست میده؟
اگر مامان دوستت بگه چی ؟! اگه استاد دانشگاهت بگه؟ رئیست بگه؟
اینا هیچی ! اگه خدا بهت بگه امل چه حسی بهت دست میده؟!
خب در یک صورت خدا بهت میگه امل! ( احزاب ، آیه 33 )

مثل زمان قدیم برای خودنمایی زینت های خودتان را آشکار نکنید !
نیاز به تفسیر نداره ، متن آیه ست.
لطفاً برای خدا امل نباش. 

برگرفته از یک ایمیل

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)  افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)  و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)  و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87)  و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت  داری. (یونس  24) ....
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

امروز وقتی دیدماسباب و اثاثیه یکی از همسایه هامون رو صاحب خونه ریخته تو کوچه یاد 3 چیز افتادم:

1. حدیث پیامبر(ص): ما امَنَ بی مَنْ باتَ شَبْعانَ و جارُهُ جائِعٌ. آخه چه کاری از من برمیاد؟

2. عکسی که از کاخ یکی از این پولدارها تو تهران دیده بودم.(سر در این کاخ یه طاووس زنده گذاشته بودن!)

3. آدمایی که ادعای نظام اسلامی دارن ولی غالبا یا احمق اند و یا به فکر منافع خودشون!

روال عمومی زندگی یک پسر جوان در ایران:

1. عبور از غول کنکور کارشناسی

2. تا میای نفس بکشی و مهارت های زندگی رو یاد بگیری، میشه کنکور ارشد(تقریبا 23 سالگی)

3. بعدش گرفتن مدرک ارشد(تقریبا 25 سالگی)

4. و دست آخر، خدمت مقدس(؟) سربازی (تا 27 سالگی)

5. شروع فاز صفر زندگی یعنی بی کاری و بی پولی و خستگی این راه مسخره. تازه باید بری ببینی نقش ات تو کجای این جامعه تعریف شده؟! (27 سالگی)

پ.ن1: خوشم میاد هیچ کی به این روند مسخره اعتراضی نداره! و همه همیشه سر صحنه ها حضور دارن!

پ.ن2: مگه این نظام چی کار برا من کرده که 2 سال از بهترین لحظات عمرم رو زیر دست یه مشت احمق (غالبا احمق) بگذرونم؟

پ.ن3: آها ببخشید، یادم رفته بود اینجا ایرانه! (پیمان: شوخی کرد!)


داش محسن بازم گل کاشتی

چقدر به خودم می بالم وقتی رفیقم میشه رتبه 37 کنکور ارشد.

از همین تریبون استفاده می کنم به آقا محسن تبریک میگم. انشاالله قبولی دکترا و موفقیت در تمامی عرصه های زندگی.

پ.ن: پارسال جواد، امسال محسن و انشاالله سال بعد همه بچه ها.

کودکی یا بزرگسالی؟

امروز دخترداییم که کلاس اولیه به خاطر اینکه معلمشون ازشون خداحافظی کرده بود داشت گریه می کرد. درس بزرگی از مقایسه دغدغه ها و خوش قلبی بجه ها با بزرگترها گرفتم.

پ.ن: خیلی سخته بخوای دوران کودکی رو با بزرگسالی مقایسه کنی: دوران کودکی با فهم کمتر و آرزوهای بزرگ و خوش قلبی و صمیمیت فراوان و یا دوران بزرگسالی با فهم بیشتر، سختی های فراوان و آرزوهایی که روز به روز کوچکتر می شوند.

دنیای این روزای من (3)

دیگه توان و یا شاید جرأت فکر کردن و باور کردن چیزای مهمی که اساس زندگی هستن رو ندارم. فقط دنبال یه سرگرمی هستم که منو یاد این چیزای مهم نندازه. شاید هم اصلا شیوه فهمیدن و باور داشتن این اصول رو بلد نیستم. شاید اصلا به شیوه ای نیاز نداشته باشه. شاید اصلا شیوه ای وجود نداشته باشه. شاید اصلا اصلی وجود نداشته باشه. شاید . . . و شاید . . . و شاید . . .

پ.ن: زیاد جدی نگیرید. نوشتن این جملات تو وبلاگ هم فقط جنبه سرگرمی برام داره! البته کمی هم برام آرامش بخشه.

رفیق بازها . . .

از زیارتنامه ارباب و "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" این جور برمی آید که پروردگار عالمیان رفیق بازها را بیشتر دوست دارد.

قیدار امیرخانی

دنیای این روزای من (2)

"قیدار" امیرخانی، تنها چیزی که منو از دنیای این روزام جدا میکنه و به دنیای قشنگ تری می بره . . .


پ.ن 1: توصیه میکنم حتما بخونید.

پ.ن 2: وقتی کسی نظرخواهی پستشو غیرفعال میکنه شاید دوس نداره به حرف کسی گوش بده. پس خواهشا تیکه هم نندازید.(قابل توجه بعضی ها!!!)

دنیای این روزای من

چند ماهیه که جریان زندگی برام خیلی سخته ولی فقط اندکی شیرین و قشنگه!

 

پ.ن1: خدا رو شکر.

پ.ن2: خیلی بدم میاد از آدمایی که نظرات پست شون رو غیرفعال می کنن.

تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی

نقل به مضمون از امام علی (ع): قناعت بالاترین ثروت است.

 تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟

مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟

مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونىخلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !

مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟

آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟

آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!