خاموش نمیشود... تا ابد...


نصیحت

دیروز داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم یه پیرمرد رو زمین نشسته کمک میخواد.اینکه کمک میخواد یعنی فقط دستشو به سمتم گرفته بود چون صداش به خاطر تنگی نفس در نمیومد.کمکش کردم بلند شه،خیلی به سختی راه میرفت ولی به هر صورت رسوندمش.تو راه با اینکه نمیتونست حرف بزنه سعی کرد این جمله رو بهم بگه:"پسرم من از خدا 82 سال عمر گرفتم فقط یه نصیحت میخوام بهت کنم هرگز مغرور نشو چون از همون جایی که بهش مغرور میشی عذاب میکشی"

فک نکن بی معرفتم،خطم یه طرفه شده.

اگرم فکری از ذهنت رد نشده...

دیروز سوار بر مترو به سمت دانشگاه در حرکت بودم دختر فال فروش 6 یا 7 ساله ای با لباس پاره خیلی عادیو معمولی داشت فال میفروخت عین همیشه،آخه دیگه چشممون بهشون عادت کرده دیگه به جای اینکه این صحنه آزارمون بده خیلی عادی از کنارشون رد میشیم.بگذریم رو به روی منم یه خانم و آقایی بودن و که اتفاقا یه دختر 6 7 ساله داشتن که بغل باباش نشسته بود وقتی دختر فال فروش از جلوی ما رد شد بغضی تو چشاش نشست دیگه بیخیال فال فروختن شد رفت و چند تا صندلی اون طرف تر نشست صداش در نمیومد زل زده بود به زمین که یهو دخترک روبه رویی رو کرد به باباشو گفت بابا پول بده من فال میخوام پولو از دست باباش فاپید دویید طرف دختر فال فروش...دختره دیگه طاقت نیاورد شروع کرد به گریه کردن اشک از صورتش سرازیر بود ولی بازم بی صدا بود.نمیدونم چه حسی بود ولی انگار دنیا رو سرم خراب شده بود سرم بلند کردم بلند شدم که برم طرفش ولی رفته بود بیرون قطار مترو رو صندلی نشسته بود و من پشت در قطار مترو مونده بودم از پشت شیشه داشتم نگاش نگاش میکردم،هنوز داشت گریه میکرد.صداشو نمیشنیدم ولی فک کنم اینبار داشت زار میزد.رفتم ایستگاه بعد برگشتم به ایستگاهی که توش پیاده شده بود تو ایستگاه فقط من بودم که با صورت خیس ایستاده بودم...

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

  منو حسابی از خودم جدا کرد.

چی شد که به حرمش راهم نداد...

نمیدونم بیرون رفتانامون با رفقا کم شده یا اینکه رفقا دیگه مارو قابل نمیدونن...


با تشکر از...

اوه... بالاخره موفق شدم.

راستش این پست اول خیلی سخت بود آخه پس از پی گیری ها و مجاهدت های زیاد اینجانب برای ساخت اکانت (بعد حدود 3 روز) دوست خوبمون آقا محسن یک اس ام اس فرستادن که "سلام.ساختم" راستش اولش با یک سری سوالات مواجه شدم که ،من کیم؟اینجا کجاست؟ و...که بعدها متوجه شدم که اسمم تو نویسنده ها اضافه شده ولی یک مشکل دیگه هم وجود داشت. من با مثلا اون کسی که خیلی گذرا اومده بود توی وبلاگ عملا هیچ فرقی نداشتم چون آقا محسن اکانت رو ساختن ولی یوزر پس رو برای من نفرستادن. خلاصه که بعد از یه سری مجاهدتهای مجدد حدود یک روز بعد(که میشه امروز) موفق شدم اولین پستم رو بذارم.

.

.

.

پ.ن: این فقط یک شوخی بود با آقا محسن که زحمت مدیریت وبلاگ رو بر عهده دارن!و من از همین تریبون بهشون خسته نباشید میگم.