مامانم : مردچند بار بهت گفتم این خونه رو بفروش . همینجوری هر روز داره ارزون میشه . سی سال باهات زندگی میکنم همش من جمع می کنم تو به باد میدی .

بابام : زن این قدر غر نزن باباجن بالاخره گرون میشه یه روز .

مامانم : این یکی اومده سر به سر آمریکا نمیذاره همه کله گنده ها هم باهاشن همه چیز ارزون میشه گرونم نمیشه .

بابام : این که همه کاره نیست . شاید آقا نذاره با آمریکا رابطه برقرار کنه .

مامانم : آقا جرات نمیکنه جلوی اینا وایسه .

من : مامان چرا جرات نمیکنه .

مامانم : میترسه رفسنجانی مثل خمینی سرشو بکنه زیر آب !

مرگ فقط برای همسایه خویه

برنده قطعی انتخابات با اختلاف آرای بسیار بالا دکتر سعید جلیلی است و اگر ایشون اول نشه تقلب شده و طرفداراشون باید بریزن تو خیابونها تا انتخابات ابطال بشه هیچ نهاد کشوری رو هم به رسمیت نمیشناسند .

یا کاندید ما رای میاره یا تقلب شده 


حب الدنیا

اگر دو گرگ درنده در یک گله گوسفند بیفتند به اندازه ای که حب مال و جاه ایمان انسان مسلمان را فاسد می کند نمی توانند ان گله را فاسد کنند ( پیامبر اسلام صل الله علیه و آله وسلم )

این حدیث را به طور اتفاقی دیدم و بعد مقایسه کردم با سرنوشت یکی اصحاب خاص امیرالمومنین مولی الموحدین علی علیه السلام . مولا جان ما سرداری داشتند بس با وفا جان باز به نام زیاد بن عبید . این سردار با وفای مولا جان که حضرت ایشان را بر فارِس امیر کرده بودند در برابر نامه ای که معاویه به او نوشت بسیار سفت و سخت موضع گیری کرد و منبر رفت و به مردم گفت که من در برابر تهدیدات معاویه با تمام قوا می ایستم و تا اخین قطره خون با او مبارزه می کنم . خبر به مولا جان رسید و حضرتش در نامه بسیار زیاد را تشویق کرد . زیاد بن عبید تا شهادت مولا جان بر عهدی که با حضرتش بسته بود پایبند ماند . پس شهادت مولا جان حضرت مجتبی نیز وی را ابقا کرد . معاویه که زیاد را مانع بزرگی بر سر راه خود می دید با مغیره مشورت کرد .  مغیره گفت رگ خواب زیاد را من می دانم . زیاد عاشق قیل و قال و قدرت و تریبون و منبر است . ابوسفیان سالها پیش ادعا کرده بود که پدر زیاد عبید نیست بلکه پدر زیاد اوست و ادعا کرده بود که مادر زیاد با او نکاح کرده بود و زیاد به دنیا آمد . معاویه از این مساله استفاده کرد و به زیاد پیغام داد که اگر از تشیع دست بکشی من تورا به پدر خود ملحق می کنم و ی شوی زیاد بن ابی سفیان برادر خلیفه و به قدرت و جاه می رسی همین شد که زیاد بن ابیه که فرزندش قاتل سید الشهدا علیه السلام شد به حکومت عراقین رسید .

حب  جاه و مقام هر انسانی را فاسد می کند . به نظرمن اولین و اصلی ترین مشخصه یک مدیر باید تقوا و دین داری باشد . باید به کسی رای داد که اگر انتخاب نشد پیش خودش بگه خدا رو شکر که این امتحان از دوشم برداشته شد .

باید به کسی رای داد که مثل سگ برای قدرت له له نزنه

                                                                                                یاعلی مدد

سلام

سلام رفقا خیلی دلم براتون تنگ شده  . حاج احمد آقا زیارت شما قبول باشه . خیلی وقته میخوام ببینمتون ولی مثل اینکه نمیشه .

دوستان ما هستیم ولی شما نیستید . من مسجد هم هستم ولی شما نیستید .

راستی یه نکته :

وقتی از هیئت در میای چه حسی داری ؟

وقتی از دعای کمیل در میای چه حسی داری ؟

وقتی از جلسه اخلاق در میای چه حسی داری ؟

من همین حس رو داشتم وقتی فیلم رسوایی رو دیدم . خیلی فیلم جالبی بود . از دهنمکی بعید بود .

حتما ببینیدش .

في أنّه تعالي غایة الغایات

این مطلب را برای یکی از دوستان نوشته بودم گفتم حالا که تایپ شده شما هم

 ببینید 

مطلبی بود که در نهایة الحکمة علامه طباطبایی دیدم . من بعضا اتفاق می افتد که

 خیلی به تاریخ و تمدن اسلامی و مخصوصا معارف اسلامی افتخار می کنم و

 مطلبی هم که در نهایه دیدم همین احساس را در من به وجود آورد . افتخار کردم

 که چنین معارف عمیق و بینش دقیقی در منظومه حکمت اسلامی وجود دارد .


مسأله این بود که أنّه تعالی غایة الغایات

در مسأله علت و معلول مبحثی مطرح می کنند که علت چهار قسم است . علت

 فاعلی ، علت مادی ، علت صوری و علت غایی . علامه می فرمایند هر فعلی

 غایتی دارد . بعد می رسند به افعال الهی . در این جا اشاعره و معتزله هر کدام

 توجیهاتی برای غایت فعل الهی دارند اما آنچه که علامه می فرمایند البته به تبع

 حضرت صدرالمتألهین بسیار جالب است . ایشان می فرمایند که از آنجا که رب

 العالمین حب به ذات دارد و فعل الهی هم از آثار ذات است بالتبع حب الهی به آن

 هم تعلق می گیرد . پس سبب خلقت موجودات این عالم حب به ذات الهی است .

 همان که حضرت لسان الغیب می فرمایند :

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

به قولی حب به ذات الهی سبب شوق ذات الهی به خلق موجودات شد البته تعبیر

 شوق تعبیر اشتباهی است :

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد                    

 ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

بله سبب خلقت عالم محبت است . اما این نگاه از صدر سلسله بود یک نگاه هم از

 ذیل سلسله موجودات  این است که اگر من فعلی انجام می دهم برای حب من به

 ذات خودم است . موجود کاملتر از من یعنی علت من هم برای حب به ذاتش من را

 خلق کرد . پس سبب خلق من حب به ذات خالق من است و این سلسله ادامه

 پیدا می کند تا بینهایت که نمی شود می رسد به غایت الغایات که همان ذات

 الهی است

إنّا لله و إنّا إلیه الرّاجعون

این بینش زیبا که موتور محرک خلقت را محبت و عشق میداند حقیقتا دیوانه کننده

 زیباست . عشق و محبت مثل خون در ذره ذره عالم جاری است . من برای محبت

 و عشق خلق شدم و به سوی محبت و عشق هم حرکت می کنم .

إنّا للّه و إنّا إلیه الّراجِعون

برای برادران مظلوم میانماری

چند وقتی است که مسأله گوشت مرغ به مسأله اول کشور تبدیل شده است و حتی برخی مردم برای مرغ مرثیه ثرایی هم می کنند . اما در همین اثنا که مسأله مرغ مسأله اول کشور است شاید یک مصیبت دیگری هم به اسلام و مسلمین وارد شده باشد .

چند ده هزار مسلمانان مظلوم میانماری به وحشیانه ترین طریقه ممکن در حال قتل و غارت هستند به جرم اینکه به حضرت محمد مصطفی صلّ الله و علیه و آله و سلّم ایمان دارند .

به هر حال قلب من جریحه دار شد . هر چند که برخی آقایان به ما اعتراض می کنند که آقا حالا بحث مرغ هم خیلی مهمه باشه مهم باشه بالاخره . این پست را برای این نگذاشتم که بحثی بشود یا چیزی صرفا به برادران میامنماری احساس دین کردم . سر کلاسهای مدرسه و مسجد و هر جایی هم که میرم مردم رو به این نکته توجه می دهم . دوستان به مرثیه سرایی برای مرغ ادامه دهند .

ادامه مطلب رو یکی از جانبازان عزیز و سر افراز دفاع مقدس که هم شیمایی هستند و هم قطع نخاعی به نام دکتر حاج حسن مخملی برام فرستادند .

این کلیپ را ببینید شاید ...

http://snn.ir/film-13910503042.aspx

تا در طلب گوهر کانی ، کانی
تا در هوس لقمه نانی ، نانی
این نکته رمز گر بدانی ، دانی
هر چیز که در جستن آنی ، آنی
 

 

ادامه نوشته

فَخَرجَ مِنها خائِفاً یَتَرقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ القومِ الظّالمین

پس ترسان و نگران از آن شهر بیرون شد و گفت : ای پروردگار من مرا از قوم ستمکار رهایی بخش

این آیه ای است که مولاجان هنگام خروج از مدینه زمزمه می کرد .

در روایت است مولاجان ما حضرت سیدالشهدا صلوات الله و سلامه علیه دو روز قبل از آغاز ماه شعبان از مدینه خارج شد و به سوی مکه حرکت کرد چرا که از جانب حاکم مدینه در امان نبود .

این تاریخ اگر ماه شعبان را ۲۹ روزه حساب کنیم مصادف است با سالروز بعثت صادر اول نبی مکرم اسلام حضرت رحمه للعالمین صلی الله علیه و آله و سلم .

دو بعثت در یک روز . دو آغاز در یک روز . به نظر در این روز سری هست که دو حرکتی که بندگان خدا رو در رحمت غرق می کنه از یک جا شروع شده .

به هر حال کشتی نجات در این روز حرکت میکنه و تا  روز دهم محرم خیلی ها سوار این کشتی می شوند و خیلی ها جا می مانند .

واقعا که حرکت عجیب و مرموزی است . واقعا که لحظه به لحظه این حرکت اسراری داره . ببینید اصحاب مولاجان رو . مسیحی و حر و زهیر و حبیب و مسلم بن عوسجه و عون و جعفر و قاسم و عباس و علی اکبر و علی اصغر و ... . هر کدام ماجرای دارند و داستانی . و کسانی که مولاجان روتنها گذاشتنذ .

چه شد که عده رفتند و عده ای ماندند .

بگذریم از حالتی که این کاروان موقع خروج از مدینه داره . به هر حال وداع مولاجان با شهری که قریب به شصت سال در اون زندگی می کرده ٬ با مزار جدش رسول خدا ٬ مادرش صدیقه کبری و برادرش حسن مجتبی . وداعی که بازگشتی در اون نیست .

بگذریم از آل الله . شاید نمی دانستند چه چیزی در انتظار اونهاست و شاید از هیبت خروج شبانه چیزهایی متوجه شده بودند و نگران .

و ای کاش مولاجان همه آل الله رو با خود از مدینه خارج نمی کرد . ای کاش کوچولوها رو به همراه حضرت رباب سلام الله علیها در مدینه باقی می گذاشت و فقط حضرت زینب سلام الله علیها و بزرگترها رو با خوودش می برد تا عاشورا در کربلا نمی ماند . ای کاش ...

فَخَرجَ مِنها خائِفاً یَتَرقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ القومِ الظّالمین

پس ترسان و نگران از آن شهر بیرون شد و گفت : ای پروردگار من مر از قوم ستمکار رهایی بخش

دیشب آل الله این آیه رو از لبان مبارک مولاجان می شنیدند و نگران تر می شدند و روزی هم از لبان مولاجان شنیدند

أم حَسِبتَ أنّ أصحاب الکهف و الرَّقیمِ کانوا من آیاتِنا عَجَب

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست ؟

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عهد قدیم افتادست ...