فَخَرجَ مِنها خائِفاً یَتَرقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ القومِ الظّالمین

پس ترسان و نگران از آن شهر بیرون شد و گفت : ای پروردگار من مرا از قوم ستمکار رهایی بخش

این آیه ای است که مولاجان هنگام خروج از مدینه زمزمه می کرد .

در روایت است مولاجان ما حضرت سیدالشهدا صلوات الله و سلامه علیه دو روز قبل از آغاز ماه شعبان از مدینه خارج شد و به سوی مکه حرکت کرد چرا که از جانب حاکم مدینه در امان نبود .

این تاریخ اگر ماه شعبان را ۲۹ روزه حساب کنیم مصادف است با سالروز بعثت صادر اول نبی مکرم اسلام حضرت رحمه للعالمین صلی الله علیه و آله و سلم .

دو بعثت در یک روز . دو آغاز در یک روز . به نظر در این روز سری هست که دو حرکتی که بندگان خدا رو در رحمت غرق می کنه از یک جا شروع شده .

به هر حال کشتی نجات در این روز حرکت میکنه و تا  روز دهم محرم خیلی ها سوار این کشتی می شوند و خیلی ها جا می مانند .

واقعا که حرکت عجیب و مرموزی است . واقعا که لحظه به لحظه این حرکت اسراری داره . ببینید اصحاب مولاجان رو . مسیحی و حر و زهیر و حبیب و مسلم بن عوسجه و عون و جعفر و قاسم و عباس و علی اکبر و علی اصغر و ... . هر کدام ماجرای دارند و داستانی . و کسانی که مولاجان روتنها گذاشتنذ .

چه شد که عده رفتند و عده ای ماندند .

بگذریم از حالتی که این کاروان موقع خروج از مدینه داره . به هر حال وداع مولاجان با شهری که قریب به شصت سال در اون زندگی می کرده ٬ با مزار جدش رسول خدا ٬ مادرش صدیقه کبری و برادرش حسن مجتبی . وداعی که بازگشتی در اون نیست .

بگذریم از آل الله . شاید نمی دانستند چه چیزی در انتظار اونهاست و شاید از هیبت خروج شبانه چیزهایی متوجه شده بودند و نگران .

و ای کاش مولاجان همه آل الله رو با خود از مدینه خارج نمی کرد . ای کاش کوچولوها رو به همراه حضرت رباب سلام الله علیها در مدینه باقی می گذاشت و فقط حضرت زینب سلام الله علیها و بزرگترها رو با خوودش می برد تا عاشورا در کربلا نمی ماند . ای کاش ...

فَخَرجَ مِنها خائِفاً یَتَرقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ القومِ الظّالمین

پس ترسان و نگران از آن شهر بیرون شد و گفت : ای پروردگار من مر از قوم ستمکار رهایی بخش

دیشب آل الله این آیه رو از لبان مبارک مولاجان می شنیدند و نگران تر می شدند و روزی هم از لبان مولاجان شنیدند

أم حَسِبتَ أنّ أصحاب الکهف و الرَّقیمِ کانوا من آیاتِنا عَجَب

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست ؟

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عهد قدیم افتادست ...