دیروز سوار بر مترو به سمت دانشگاه در حرکت بودم دختر فال فروش 6 یا 7 ساله ای با لباس پاره خیلی عادیو معمولی داشت فال میفروخت عین همیشه،آخه دیگه چشممون بهشون عادت کرده دیگه به جای اینکه این صحنه آزارمون بده خیلی عادی از کنارشون رد میشیم.بگذریم رو به روی منم یه خانم و آقایی بودن و که اتفاقا یه دختر 6 7 ساله داشتن که بغل باباش نشسته بود وقتی دختر فال فروش از جلوی ما رد شد بغضی تو چشاش نشست دیگه بیخیال فال فروختن شد رفت و چند تا صندلی اون طرف تر نشست صداش در نمیومد زل زده بود به زمین که یهو دخترک روبه رویی رو کرد به باباشو گفت بابا پول بده من فال میخوام پولو از دست باباش فاپید دویید طرف دختر فال فروش...دختره دیگه طاقت نیاورد شروع کرد به گریه کردن اشک از صورتش سرازیر بود ولی بازم بی صدا بود.نمیدونم چه حسی بود ولی انگار دنیا رو سرم خراب شده بود سرم بلند کردم بلند شدم که برم طرفش ولی رفته بود بیرون قطار مترو رو صندلی نشسته بود و من پشت در قطار مترو مونده بودم از پشت شیشه داشتم نگاش نگاش میکردم،هنوز داشت گریه میکرد.صداشو نمیشنیدم ولی فک کنم اینبار داشت زار میزد.رفتم ایستگاه بعد برگشتم به ایستگاهی که توش پیاده شده بود تو ایستگاه فقط من بودم که با صورت خیس ایستاده بودم...